|
هواي آن ندارم ميزبان کسي باشم . همين و ديگر هيچ!!!
|
چشم هايش را کسی می گفت نزديکش مشو
ديده بود او چشم هايش را چه ذات اقدسی است
چاشنی را ساقيا انگور شيرينی بيار
اين شراب صد هزاران ساله را طعم گسی است
اينکه بی صبرانه می چرخد خود عشق است عشق
تا به دامان تو می افتد انار نورسی است
نه غم برگشتنی هست و نه ترس رفتنی
عاشقی زيباست زيرا راه بی پيش و پسی است