|
هواي آن ندارم ميزبان کسي باشم . همين و ديگر هيچ!!!
|
آه گاهی با نگاهی می نشیند در دلت
با نگاهی مثل آهی می نشیند دردلت
خوابگرد خسته راه خانه را گم می کند
می رسد از کوره راهی می نشیند در دلت
چشم چشمه چشم برکه چشم دریاچه ولی
آن پری آن شاه ماهی می نشیند در دلت
عشق یک سو داغ هجران است ویک سوشوق وصل
در میان این دو راهی می نشیند در دلت
گر چه مغروری خودت هم خوب می دانی که او
چه بخواهی چه نخواهی می نشیند در دلت
چون پر کاهی میان کوه سوزن او شبی
با نسیمی اشتباهی می نشیند در دلت