|
هواي آن ندارم ميزبان کسي باشم . همين و ديگر هيچ!!!
|
این جهان و آن جهان بی تو دروغی بیش نیست
عشق را بگذار تا با مرگ رودررو کند
باغبان امروز صبح از خانه اش بیرون زده است
قصد آن دارد که گلهای جوان را بو کند
روستا یادت به خیر آنجا که در پای تنور
کدخدا گاهی نگاهی سوی کدبانو کند
عشق بی پرواست پس حالا که بی پرواست عشق
کاشکی فکری برای این دل کمرو کند
هرچه باداباد امشب دل به دریا می زنم
شاید این امواج خشم آلود با من خو کند
هفت خوان را گشته ام هفتاد خوانم آرزوست
پهلوانی هست آیا پنجه در بازو کند
بادها از هر طرف فریادها از هر طرف
تا کجا این کشتی بی بادبان پهلو کند