|
هواي آن ندارم ميزبان کسي باشم . همين و ديگر هيچ!!!
|
در هجوم چشم هایت بایدا دیوانه وار
رفتن و آشفتن و چرخیدن و رقصیدنا
من کسی را می شناسم خنده هایش آبشار
ای مبادا اشک در چشم کسی لرزیدنا
عشق های ناگهان ای ابرهای مهربان
تشنگان را گاه گاهی ای خوشا باریدنا
حال و روزم را که می بینی نمی پرسی ولی
از ته دل دیده ام خندیده ای خندیدنا