تبليغاتX
پارسین -
هواي آن ندارم ميزبان کسي باشم . همين و ديگر هيچ!!!
هرگاه که پیغام تو آورده شود
یا جرعه ای از جام تو آورده شود
هیهات قیامتی به پا خواهم کرد
هیهات اگر نام تو آورده شود

برخاست و فریاد ندامت برخاست
برخاست و از همه سلامت برخاست
برخاست و آشوب قیامت برخاست
برخاست و با تمام قامت برخاست

می خندی و برق خنده هایت پیداست
می آیی و از صدای پایت پیداست
خود اشک تو را کسی ندیده است ولی
یک درد بزرگ از صدایت پیداست

هم خنده ی مژگان تو را خواهم داشت
هم غمزه ی سوزان تو را خواهم داشت
کس خیره به خورشید نمانده است ولی
من طاقت چشمان تو را خواهم داشت

تا صبح تمام قصه ی شب را گفت
راز دل آن جام لبالب را گفت
عالم همه شرح دوستت دارم هاست
کم گفت ولی تمام مطلب را گفت

گیسوی تو ژولیده تر از هر شب من
گیسوی تو دین دل لامذهب من
گیسوی تو گیسوی تو تاب و تب من
گیسوی تو یعنی همه ی مطلب

 

                     ********************************

باز باران است و می بارد که سیلابم کند
دشت را آشفته می سازم اگر خوابم کند

آسمان هر شب هلال تازه ای بر من فزود
چارده شب منتظر ماندم که مهتابم کند

چل شبی در خمره ی مولای خود جوشیده ام
مست خوام کرد عالم را اگر نابم کند

عشقُ له معشوقُ له آغازُ له پایانُ له
تشنه له له می زنم تا بلکه سیرابم کند

گردبادی بوده ام پیچیده در گیسوی تو
حلقه زد اشک تو در چشمم که گردابم کند

با تو عکس تازه ای می گیرم و رنگین کمان
عاقبت در گوشه ای از آسمان قابم کند

عشق یک شب گوشه ی ابرو نشانم داد و رفت
کار کار اوست می خواهد که بی تابم کند

خنده هایش طعمه هایش بود و من ماهی شدم
پس کی آن صیاد، آویزان قلابم کند

پاره سنگی در مسیر راه یک دیوانه ام
تا که دست کودکی یک روز پرتابم کند

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:48  توسط ارش  |