راه از يک سو به دريا رفت از يک سو به دشت
مرد آن کز راه دريا رفت و ديگر برنگشت
ما هنوز اندر خم اين کوچه ها جا مانده ايم
عشق طوفان بود و از صحرا و صحراها گذشت
هفت دريا را خريد و هشت جنّت را فروخت
ما در اين بازار سرگرم نزاع هفت و هشت
تو لب بامي ولي قاليچه اي در کار نيست
آبروي ماست مي افتد از آنجا طشت طشت
مهدی جهاندار
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 13:35 توسط ارش
|