|
هواي آن ندارم ميزبان کسي باشم . همين و ديگر هيچ!!!
|
قطره ای بودم که از چشم آسمان انداختم
در زمین هم شوخ چشمی از توان انداختم
عاشقی را در گمانم ساده می پنداشتم
عاشقی کردن ولی سخت از گمان انداختم
چون که با من غیر عشق این و آن حرفی نبود،
حرف خود را در دهان این و آن انداختم
از سر خود باز کردم عشق را کم کم ولی
باز خود را در کمند دلبران انداختم
خواجه گر دل را به دست ترک شیرازی سپرد
من به پای لولیان اصفهان انداختم!