|
هواي آن ندارم ميزبان کسي باشم . همين و ديگر هيچ!!!
|
خورشید مگر چشم به راه چه عروسی است
با آینه و منقل و اسفند نشسته
دیوانه ام و ماه شب چارده انگار
آرام به لالایی فرزند نشسته
بی تو دل طوفان زده از پا ننشیند
امشب به هزار آیه و سوگند، نشسته
ای دادم و بیداد که گیسوی تو در باد
یکچند پریشان شده یکچند نشسته
هرچند دلا حوصله ی رقص نداری
برخیز و بیا تا که نگویند نشسته
تو اهل کجايی خبر تازه چه داری
می خندی و دين و دل و دنيای تو پنهان
آشفته ترم کردی و آشفته ترم کن
ای در شب من گيسوی ليلای تو پنهان
ديوانه ی تو محرم و نامحرمی اش کو
جايی بنشيند به تماشای تو پنهان
لا حول و لا قوة الا به تو ای عشق
لا حول و لا قوة الای تو پنهان
چشم هايش را کسی می گفت نزديکش مشو
ديده بود او چشم هايش را چه ذات اقدسی است
چاشنی را ساقيا انگور شيرينی بيار
اين شراب صد هزاران ساله را طعم گسی است
اينکه بی صبرانه می چرخد خود عشق است عشق
تا به دامان تو می افتد انار نورسی است
نه غم برگشتنی هست و نه ترس رفتنی
عاشقی زيباست زيرا راه بی پيش و پسی است
آه گاهی با نگاهی می نشیند در دلت
با نگاهی مثل آهی می نشیند دردلت
خوابگرد خسته راه خانه را گم می کند
می رسد از کوره راهی می نشیند در دلت
چشم چشمه چشم برکه چشم دریاچه ولی
آن پری آن شاه ماهی می نشیند در دلت
عشق یک سو داغ هجران است ویک سوشوق وصل
در میان این دو راهی می نشیند در دلت
گر چه مغروری خودت هم خوب می دانی که او
چه بخواهی چه نخواهی می نشیند در دلت
چون پر کاهی میان کوه سوزن او شبی
با نسیمی اشتباهی می نشیند در دلت
این جهان و آن جهان بی تو دروغی بیش نیست
عشق را بگذار تا با مرگ رودررو کند
باغبان امروز صبح از خانه اش بیرون زده است
قصد آن دارد که گلهای جوان را بو کند
روستا یادت به خیر آنجا که در پای تنور
کدخدا گاهی نگاهی سوی کدبانو کند
عشق بی پرواست پس حالا که بی پرواست عشق
کاشکی فکری برای این دل کمرو کند
هرچه باداباد امشب دل به دریا می زنم
شاید این امواج خشم آلود با من خو کند
هفت خوان را گشته ام هفتاد خوانم آرزوست
پهلوانی هست آیا پنجه در بازو کند
بادها از هر طرف فریادها از هر طرف
تا کجا این کشتی بی بادبان پهلو کند