|
هواي آن ندارم ميزبان کسي باشم . همين و ديگر هيچ!!!
|
در هجوم چشم هایت بایدا دیوانه وار
رفتن و آشفتن و چرخیدن و رقصیدنا
من کسی را می شناسم خنده هایش آبشار
ای مبادا اشک در چشم کسی لرزیدنا
عشق های ناگهان ای ابرهای مهربان
تشنگان را گاه گاهی ای خوشا باریدنا
حال و روزم را که می بینی نمی پرسی ولی
از ته دل دیده ام خندیده ای خندیدنا
وقتی نه پیامی نه سلامی نه کلامی
بیچاره کسانی که فقط دل به تو بستند
چشمان تو را هرچه که فریاد کشیدم
حتی نشد از دور نگاهی بفرستند
،دردا که چه ها با دل آواره نکردند
بستند و شکستند و گسستند و نشستند
مستان تو را از در و دکان خبری نیست
عمری است که مستان تو بی میکده مستند
روزی که گذار تو به عشاق بیافتد
شک دارم از این قوم خدا را بپرستند
بی تو من و امثال من اینجا چه غریبیم
المنة لله تو و امثال تو هستند
برخاست و فریاد ندامت برخاست
برخاست و از همه سلامت برخاست
برخاست و آشوب قیامت برخاست
برخاست و با تمام قامت برخاست
می خندی و برق خنده هایت پیداست
می آیی و از صدای پایت پیداست
خود اشک تو را کسی ندیده است ولی
یک درد بزرگ از صدایت پیداست
هم خنده ی مژگان تو را خواهم داشت
هم غمزه ی سوزان تو را خواهم داشت
کس خیره به خورشید نمانده است ولی
من طاقت چشمان تو را خواهم داشت
تا صبح تمام قصه ی شب را گفت
راز دل آن جام لبالب را گفت
عالم همه شرح دوستت دارم هاست
کم گفت ولی تمام مطلب را گفت
گیسوی تو ژولیده تر از هر شب من
گیسوی تو دین دل لامذهب من
گیسوی تو گیسوی تو تاب و تب من
گیسوی تو یعنی همه ی مطلب
********************************
باز باران است و می بارد که سیلابم کند
دشت را آشفته می سازم اگر خوابم کند
آسمان هر شب هلال تازه ای بر من فزود
چارده شب منتظر ماندم که مهتابم کند
چل شبی در خمره ی مولای خود جوشیده ام
مست خوام کرد عالم را اگر نابم کند
عشقُ له معشوقُ له آغازُ له پایانُ له
تشنه له له می زنم تا بلکه سیرابم کند
گردبادی بوده ام پیچیده در گیسوی تو
حلقه زد اشک تو در چشمم که گردابم کند
با تو عکس تازه ای می گیرم و رنگین کمان
عاقبت در گوشه ای از آسمان قابم کند
عشق یک شب گوشه ی ابرو نشانم داد و رفت
کار کار اوست می خواهد که بی تابم کند
خنده هایش طعمه هایش بود و من ماهی شدم
پس کی آن صیاد، آویزان قلابم کند
پاره سنگی در مسیر راه یک دیوانه ام
تا که دست کودکی یک روز پرتابم کند