|
هواي آن ندارم ميزبان کسي باشم . همين و ديگر هيچ!!!
|
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
یکروز در سیاهی چشم تو گم شدیم
در نور صبحگاهی چشم تو گم شدیم
ما آهوان وحشی گیسویت ای دریغ
با کفتران چاهی چشم تو گم شدیم
آن دور برکه ای است پر از آب و ماهتاب
رفتیم و مثل ماهی چشم تو گم شدیم
گاهی بسوی ظلمت و گاهی بسوی نور
از بسکه در دوراهی چشم تو گم شدیم
ما خیره ما نگاه، تو معصوم ما تباه
از شرم بی گناهی چشم تو گم شدیم
هیهات در سکوت تو هردم اشارتی است
در راز خانقاهی چشم تو گم شدیم
الا اللَهی کجاست در این دیده ها که ما
در کفر لا الهی چشم تو گم شدیم
یک قوم در سپیدی چشم تو گم شدند
ما نیز در سیاهی چشم تو گم شدیم
مهدی جهاندار
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
خرقه ام جایی و جایی دفترم افتاده بود
باز هم پیر مغان ما را خجالت داده بود
راستی و مستی و رندی و آواز بلند
قصه ی دنباله دار باده و سجاده بود
مرغ هرجایی کجا مرغان دریایی کجا
آنکه اقیانوس را می دید و طوفانزاده بود
بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت
بلبلی برگ گلی، آری حکایت ساده بود
این میان باید کسی از عشق خود دل می برید
ورنه چاقو تیز و اسماعیل هم آماده بود
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤