|
هواي آن ندارم ميزبان کسي باشم . همين و ديگر هيچ!!!
|
خریدم آینه ای تا مقابل تو شود
دل شکسته کجا قابل دل تو شود
مگر نه نور خدا گاه در خرابات است
بیا که منزل ما نیز منزل تو شود
دل من است که بی ناخدا به دریا زد
مگر شکسته ی امواج ساحل تو شود
تو نور نوری و خورشیدها چه در تو گمند
برای عقل همین بس که جاهل تو شود
اگر طلوع کند عشق از دل تو کند
اگر غروب کند، ماه کامل تو شود
رکوعت اینهمه انگشتر از کجا آورد
خوشا به حال گدایی که سائل تو شود
مهدی جهاندار
مهدی جهاندار
قطره ای بودم که از چشم آسمان انداختم
در زمین هم شوخ چشمی از توان انداختم
عاشقی را در گمانم ساده می پنداشتم
عاشقی کردن ولی سخت از گمان انداختم
چون که با من غیر عشق این و آن حرفی نبود،
حرف خود را در دهان این و آن انداختم
از سر خود باز کردم عشق را کم کم ولی
باز خود را در کمند دلبران انداختم
خواجه گر دل را به دست ترک شیرازی سپرد
من به پای لولیان اصفهان انداختم!