تبليغاتX
پارسین
هواي آن ندارم ميزبان کسي باشم . همين و ديگر هيچ!!!
تا دل من روبرويت مي نشيند عاشق است
آه ديوانه چو ديوانه ببيند عاشق است
مرگ آغاز رسيدنهاست زيرا باغبان
تازه آن روزي که گلها را بچيند عاشق است
نه رحيم است و نه رحمان و نه رب العالمين
آن خدايي که تو را مي آفريند عاشق است

 

خریدم آینه ای تا مقابل تو شود
دل شکسته کجا قابل دل تو شود
مگر نه نور خدا گاه در خرابات است
بیا که منزل ما نیز منزل تو شود
دل من است که بی ناخدا به دریا زد
مگر شکسته ی امواج ساحل تو شود
تو نور نوری و خورشیدها چه در تو گمند
برای عقل همین بس که جاهل تو شود
اگر طلوع کند عشق از دل تو کند
اگر غروب کند، ماه کامل تو شود
رکوعت اینهمه انگشتر از کجا آورد
خوشا به حال گدایی که سائل تو شود

مهدی جهاندار

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 13:37  توسط ارش  | 

راه از يک سو به دريا رفت از يک سو به دشت
مرد آن کز راه دريا رفت و ديگر برنگشت
ما هنوز اندر خم اين کوچه ها جا مانده ايم
عشق طوفان بود و از صحرا و صحراها گذشت
هفت دريا را خريد و هشت جنّت را فروخت
ما در اين بازار سرگرم نزاع هفت و هشت
تو لب بامي ولي قاليچه اي در کار نيست
آبروي ماست مي افتد از آنجا طشت طشت

مهدی جهاندار

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 13:35  توسط ارش  | 

قطره ای بودم که از چشم آسمان انداختم

در زمین هم شوخ چشمی از توان انداختم

عاشقی را در گمانم ساده می پنداشتم

عاشقی کردن ولی سخت از گمان انداختم

چون که با من غیر عشق این و آن حرفی نبود،

حرف خود را در دهان این و آن انداختم

از سر خود باز کردم عشق را کم کم ولی

باز خود را در کمند دلبران انداختم

خواجه گر دل را به دست ترک شیرازی سپرد

من به پای لولیان اصفهان انداختم!

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 15:35  توسط ارش  |