|
هواي آن ندارم ميزبان کسي باشم . همين و ديگر هيچ!!!
|
کار من و نگاه تو بالا گرفته است
حس می کنم دوباره دلم پا گرفته است
این حس تازه چیست که با رنگ و بوی تو
در لابلای هر غزلم جا گرفته است
تا پا به قاب پنجره ما گذاشتی
شب را دو باره شوق تماشا گرفته است
صد کهکشان ستاره در این آسمان شکفت
خواب مرا خیال تو اما گرفته است
دیگر غزل بدون تو نه...نه نمی شود
بغضی غریب حنجره ام را گرفته است
نگاهت شبی در نگاهی می افتد
سپاهی به جان سپاهی می افتد
غزالی به دنبال شیری شگفتا
گدایی پی پادشاهی می افتد
یکی خسته آواره ی کوه و صحرا
یکی گوشه ی خانقاهی می افتد
تو هم مطمئن باش ای دل که روزی
گذارت به چشم سیاهی می افتد
پلنگی و مغرور گیرم که باشی
سر و کارت آخر به ماهی می افتد
دلم جام تُردی است در دست مستی
خدایا خدایا گواهی می افتد
درخت است و سیب است و فصل رسیدن
بخواهی می افتد نخواهی می افتد
طناب است و دار است و مرگ است و حق است
ولی گردن بی گناهی می افتد
تو دیوانه ای عاقلان را خبر کن
به دست تو سنگی به چاهی می افتد
ببین بام ما را ببین تشت ما را
از این اتفاقات گاهی می افتد
مهدی جهاندار
بی تو هم بغض غزل هایی ملال آور شدم
گرچه تنها بودم اما باز تنها تر شدم
پر زدم پر ریختم عریان شدم از هر چه بود
چون درختی در هجوم بادها پرپر شدم
سوختم در چرخه ی تکرارهایی ناگزیر
مثل ققنوسی هزاران بار خاکستر شدم
ساز ومضرابم گره خوردند با تار سکوت
از طنین نعره های بی صدایی کر شدم
میوه هایم تا به یادم هست حسرت بود وآه
آخرین فصل شکفتن را که بارآور شدم
خنده هایم بغض بود واشکهایم قهقهه
سال ها بازیچه ی دنیای بازیگر شدم
هر روز لب شکست را می بوسند
با خشم و غرور وسر کشی شان امواج
عمری ست میان صخره ها محبوسند
دلواپسی ام از شب واز فردا نیست
تقدیر من از روز ازل ویرانی ست
از سینه ی من آه فقط می روید
این مزرعه محتاج مترسک ها نیست
آیینه ی آه را ورق خواهم زد
بی سایه پگاه را ورق خواهم زد
خورشیدم اگر نقاب را بردارد
این فصل سیاه را ورق خواهم زد
محمد حسین صفاریان